ما بدهکاریم به کسانی که صمیمانه ز ما پرسیدند: معذرت می خواهم، چندم مرداد است؟ و نگفتیم چونکه مرداد گور عشق گل خون رنگ دل ما بوده است. .حسین پناهی. ۴ مرداد ۱۳۶۹ اومدم تو این دنیا، خورشیدِ این دنیارو دیدم، عجیبِ، خورشیدِ اینجا تاریکه. آسمونش خاکستریه، حرفِ مردمش دروغه، دلِ آدمکاش سنگیه، روزای خوش تو این دنیا کمتره، ..... ولی چیکار کنم، یعنی چیکار کنیم؟ ناخواسته به اینجا سفر کردیم و مدته موندنمونم معلوم نیست، نمی دونیم تا چند وقت مهمونه این دنیاییم، چه مهمونیِ عجیبیه.....
نمی دونیم کی برمی گردیم خونمون،
+ نوشته شده در 88/05/04ساعت 10:34 AM توسط آیــ ـ ـدا |
وقتی تو نیستی نه هست های ما چونانکه بایدند نه بایدها... مثل همیشه آخر حرفم وحرف آخرم را با بغض می خورم عمری است لبخندهای لاغر خود را دردل ذخیره می کنم: باشد برای روز مبادا! اما در صفحه های تقویم روزی به نام روز مبادا نیست آن روز هرچه باشد روزی شبیه دیروز روزی شبیه فردا روزی درست مثل همین روزهای ماست اما کسی چه می داند؟ شاید امروزنیز روزمبادا باشد! وقتی تونیستی نه هست های ما چوانکه بایدند نه بایدها... هرروز بی تو روز مباداست! 
+ نوشته شده در 88/05/02ساعت 6:59 PM توسط آیــ ـ ـدا |
چرا وقتی که آدم تنها میشه غم و غصه ش قد به دنیا میشه میره یه گوشه ی پنهون میشینه اونجارو مثه یه غم تنهایی اسیرت میکنه تا بخوای بجنبی پیرت میکنه زندون میبینه
دلم یه عالمه فریاد میخواد![]()
+ نوشته شده در 88/04/24ساعت 8:26 PM توسط آیــ ـ ـدا |
چه شبهایی که مخفیانه در اوج سیاهی، اشکهایم را با ستارگان قسمت کردم. کجا بودی که ردپای اشکهایم را ببینی؟ دیر شده است کمی برای بخشش. خاطراتم را به یاد داری؟ یادآوری کن! اشکم را، چهره ام را، عــ شــ ـــ ق ت را، عشـ قــ ی که می گفتی پاک است و حقیقی، و چه عـ شـ قِ راستینی داشتی!!!!!.... تفکر لحظاتی که می گفتی تنهــا بودی و با داشتنم در اوج آرامش و لحظاتی که برای داشتنم می گریستی .... همه و همه را به یاد آور.... *ولادت حضرت علــــی علیه السلام و روز مــــرد مبارک. کاش روزی برسه که همه آقایون مثله حضرت علی عاشــــق و شجاع و مـــــرد باشن.*
+ نوشته شده در 88/04/15ساعت 7:18 PM توسط آیــ ـ ـدا |
اینجا تبعیــــدگــــاه است! ساعات روشنایی خورشیــــد اینجا محدود است. تعداد نفس هایت را نیز می شمارند. از عـ شـ ق نوشتن که سهل است، مـا بودن قدغن است، تجمع بیش از یک نفر ممنوع! یک تبعیـــدی، سلول تنهـــــایی و این بار سیاهی زشت. گفتند قاضی جرمت را زندگی نوشته است. اینجا تبعیـــــدگاه است! یادت نرود، هرگز طلوع خورشید را به تماشا ننشینی، فقط می توانی نظاره گر غروب باشی، آن هم فقط چند لحظه. گفتند او که سنگ عاشقــــی را می زد، این روزها تـــو را نمی بینــــد. یادت باشد اینجا زندگــــــی ممنــــــوع است! دیگر برای عاشقــــانه هایت کسی را نجوی. اینجا عــ شــــ ق طرفدار ندارد. معنی نفـــــــرت را می دانی؟ تجربه اش کن!....
فکرکردنش هم جرم است!
+ نوشته شده در 88/04/12ساعت 7:4 PM توسط آیــ ـ ـدا |
سلام برای او که دوستــــم داشت، اما نداشـــت، چه ارزشی، چه امیدی، چه زندگی ای؟ خیالم نیست به پــوچـــی رسیده باشم. آنقـــدر شـــادم و سرخـــوش که از شـــادی می گــریـــم! چرا قدر آنها که داریم را نداریم؟! چرا انسان اینقدر اشتباه می کند؟! چــــــرا هـــــــوس؟! چرا کاری کنیم که راه بازگشت را بی راه کنیم؟ و چرا هرگز نمی خواهیم شکستم، اما فقط خودخواهی بود. باید می شکستم چون دوستـــــم داشت، اما اگر داشت!... او گریست چون فهمید، چون خجل شد از کرده اش. از شکستن، از پلی که پشت سرش ویران کرد. او گریست چون بزرگ شد. شاید باز هم می خواهد دروغ بگوید!!!... دروغی شیرین مثل "دوستت دارم" که تنها یک احمــق باورش می شود. غـــرور را برای او که دوستمان دارد بشکنیم!
چون دوستش داشتم،
+ نوشته شده در 88/04/09ساعت 10:33 AM توسط آیــ ـ ـدا |
در گوشه پنهانی نشسته بودم که به ناگه به یاد روزگاران قدیم افتادم. روزگارانی که دور نیستند، ولی زود تمام شدند!.. روزگارانی که پر از شادی و عشــق بودند، ولی هم اکنون فقط خاطره ای هستند... خاطراتی چه تلخ و چه شیرین، تو کنارم بودی، با هم، خوشحال و غمگین، عاشــق و خسته از دوری، بـــا هــــم و تنهــا، ولی باید باور کنم که الان فقط خاطره اند! و دیگر هیچ..... Aida 
+ نوشته شده در 88/04/01ساعت 7:33 PM توسط آیــ ـ ـدا |
هر لحظه حرفی در ما زاده میشود هر لحظه دردی سر بر میدارد و هر لحظه نیازی از اعماق مجهول روح پنهان و رنجور ما جوش میکند. این ها بر سینه می ریزند و راه فراری نمی یابند مگر این قفس کوچک استخوانی، گنجایشش چه اندازه است؟
+ نوشته شده در 88/03/27ساعت 10:7 PM توسط آیــ ـ ـدا |
مـــن از تــــو می مردم ، زنده شد ....
+ نوشته شده در 88/03/27ساعت 9:31 PM توسط آیــ ـ ـدا |
| ||||||